♥♥♫فراموش شده ♥♥

 

 

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است...

تحمل تنـــهایی بهتر از گدایی محبت است...

آنچه را که دوست داري بدست آور وگرنه مجبور ميشوي آنجه را که دوست نداري تحمل کني...

 




 

غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی

 با من به جمع مردم تنها خوش آمـدی

 بین جماعتی که مرا سنگ می زنند

 می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی

 راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

 ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی ...

 پایان ماجرای دل و عشق روشن است

 ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

 با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود

 منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

 ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر

 دیر آمدی به دیدنم اما  

خوش آمدی...




خــــــوش امـــــــدیــــــــد



 

                           خواهشا تو نظر سنجی وبلاگم شرکت کنید ...ممنون

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 10 اردیبهشت1393ساعت 12:14 توسط فراموش شده|

قرارمان فصل انگور

  شراب که شدم بیا

تو جام بیاور من جان

جام را خالی از جان

                           هراسی نیست...

فقط تو خوش باش

                               همین مرا کافیست

 

نوشته شده در شنبه 28 تیر1393ساعت 13:32 توسط فراموش شده| |

هزار قافیه، درد دارم تولدم مبارک نیست

رخی چو خزان، زرد دارم تولدم مبارک نیست

سکوت میکنم اینک و تا قیام قیامت

منم که زندگی سرد دارم تولدم مبارک نیست 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 15 تیر1393ساعت 15:22 توسط فراموش شده| |

گناه شکستن روزه های امسال هم به پای تو

این رمضان هم هر روز...؛

.

.

.

باید غم تو را بخورم  !

نوشته شده در یکشنبه 8 تیر1393ساعت 12:47 توسط فراموش شده| |

هر لحظه بهانه ی تو را می گیرم

هر ثانیه با نبودنت درگیرم

حتی تو اگر بخاطرم تب نکنی

من یکطرفه برای تو میمیرم ..!

نوشته شده در یکشنبه 1 تیر1393ساعت 19:52 توسط فراموش شده| |

پشت این پنجره باران قشنگی ست گلم
 
حال من ، حالِ پریشانِ قشنگی ست گلم
 
قبل از آنی که بیایی چه کـــویری بودم ...
 
زندگی با تو چه گلدان قشنگی ست گلم
 
سرنوشت من و تو روز ازل تعیین شد
 
فال ما داخل فنجان قشنگی ست گلم
 
حاضــــــــــرم بندهء چشمان سیاهت باشم
 
توی چشمان تو شیطان قشنگی ست گلم
 
یوسفم ! بوی تو کافی ست مرا ، این دنیا ...
 
با حضور تو ،چه کنعان قشنگی ست گلــــــم
--------------------------------------------------------------------------------------------

هیچ جای این شهر

از یادت در امان نیستم .

حتی به کوچه ی علی چپ که می زنم ..!

 

نوشته شده در پنجشنبه 8 خرداد1393ساعت 18:8 توسط فراموش شده| |

درد دارد؛

من باشم ..

تو هم باشی ...

اما

قسمت نباشد .....!

نوشته شده در پنجشنبه 1 خرداد1393ساعت 23:50 توسط فراموش شده|

کسی ما را نمی پرسد کسی ما را نمی جوید

کسی تنهایی مارا نمی گرید

 

دلم در حسرت یک دست

دلم در حسرت یک دوست

 

دلم در حسرت یک بی ریای مهربان ماندست

و اما با توام ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی

کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی

کدامین آشنا آیا به جشن چلچراغ عشق مهمان میکند ما را

بگو ای دوست

بگو ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی

تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی آیی

تو حتی روزهای تلخ نامردی

نگاهت التیام دستهایت را دریغ از ما نمیکردی

من امشب با تمام خاطراتم با تو هم خواهم گفت

من امشب با تمام کودکیهایم برایت اشک خواهم ریخت

من امشب دفتر تقویم عمرم را به دست عاصی دریای ناآرام خواهم داد

همان دریا که میگفتی

که بغض شکوه هایم از گلویش موج خیزش زخم برمیداشت

بگو ای دوست بگو ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی

 

کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی

نوشته شده در سه شنبه 30 اردیبهشت1393ساعت 13:22 توسط فراموش شده|

تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان

انتظار همه را نیز به آخر برسان


همه پرورده‌ی مهرند و من آزرده‌ی قهر

خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان


لاله در باغ تو رویید و شقایق پژمرد

به جگرسوختگان داغ برابر برسان


مَردم از ماتم من شاد و من از غم خشنود

شادمانم کن و اندوه مکرر برسان


مرگ یا خواب؟! چقدر این دو برادر دورند

مژده‌ی وصل برادر به برادر برسان
 
نوشته شده در جمعه 26 اردیبهشت1393ساعت 9:47 توسط فراموش شده| |


اصلا قرار نیست کـــه سرخم بیاورم

حالا که سهم من نشدی کم بیاورم

دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم

تا روی زخمهـــای تـــو مرهم بیـاورم

میخواستم که چشم تو را شاعری کنم

امّا نشد کــــه شعــــر مجسم بیــــاورم

دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل

می شد تــــو را دوباره به شعرم بیاورم

یادت که هست پای قراری که هیچ وقت.....

میخواستم  برای  تــــو  مریـــــم  بیاورم؟

حتی قرار بود که من ابر باشم و

باران عاشقانـــه ی نم نم بیاورم

کلّــی قرار با تــــو ولی بی قرار من

اصلا بعید نیست که کم هم بیاورم

                 ......

اما همیشه ترسم از این است٬ مردنم

باعث شود بـــه زندگیت غـــــم بیــاورم

حوّای من تو باشی اگر٬ قول میدهم

عمراً  دوباره  رو  به  جهنّـــــم  بیاورم

خود را عوض کنم و برایت به هر طریق

از زیــــر سنگ هم شده٬ آدم بیــــاورم

بگذار تا خلاصه کنم٬ دوست دارمت

یا باز هـــم بهــــانه ی محکم بیاورم؟

نوشته شده در چهارشنبه 17 اردیبهشت1393ساعت 16:19 توسط فراموش شده| |


در روزگار غریبی که سزای خوب بودن,خنجر از پشت خوردن است....
پس بزن که سزای من,از درد به خود پیچیدن است

بزن که یک عمر تکرار اشتباه ,داستان تکراری زندگی ام شده است...

بزن که من ادم نمیشوم

بزن تا که احساسات گرانم را به بهایی ارزان نفروشم دیـگــــــــــــر

بزن که سزای قلب ساده ی من,همین خنجرهای به زهر اغشته ی توست....

بزن تا شاید فهمیدم که همیشه خوب بودن,خوب نیست و گاهی باید بد بود,بد...

فرو کن خنجرت را نارفیق ,تا که دردش بیدارم کند از خوابی که در ان همه را خوب می بینم

بزن ,بزن که سزایم مـــــــــــــــــرگ است..................




نوشته شده در یکشنبه 7 اردیبهشت1393ساعت 18:16 توسط فراموش شده| |


ماه من چهره برافروز که آمد شب عید

عید بر چهره چون ماه تو می باید دید

نوبت سال کهن با غم دیرینه گذشت

سال نو با طرب و غلغله شوق دمید


نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1392ساعت 13:11 توسط فراموش شده| |

گفته بودی درد دل کن گــــــــــاه با هم صحبتی

کو رفیق راز داری؟ کــــــــــــــو دل پرطاقتی؟

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گـــــــــرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتـــــــــــی

تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد

غنچه‌ای در باغ پرپر شد ولی کــــــــو غیرتی؟

گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره مــــــــاند

دور باد از خرمن ایمان عــــــــــــــــــــاشق آفتی

روزهایم را یکایک دیدم و دیـــــــــــــــدن نداشت

کاش بر آیینه بنشیند غبار حســـــــــــــــــــرتی

بس‌که دامان بهاران گل به گل پژمرده شــــــــد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتــــــــــــــی

من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تـــــــــــــــــــو

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتـــــــــــــــــــــی

نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1392ساعت 13:3 توسط فراموش شده| |

چه عاشقانه است این روز های ابری…
چه عاشقانه است قدم زدن زیر باران غم تنهایی…
چه عاشقانه است شکفتن گل های اقاقیا…
چه عاشقانه است قدم زدن در سرزمین عشق…
و من
چه عاشقانه زیستن را دوست دارم…
عاشقانه لالایی گفتن را دوست دارم…
عاشقانه سرودن را دوست دارم…
عاشقانه نوشتن را دوست دارم…
عاشقانه اشک ریختن را…
عاشقانه خندیدن را دوست دارم…
دفتر عاشقانه ی من پر از کلمات زیبا در نثار
بهترین و عاشقانه ترین کسانم…
و من
عاشقانه می گِریَم…
عاشقانه می خندم…
عاشقانه می نویسم…
و در سکوت تنهایی عاشقانه می میرم…

نوشته شده در یکشنبه 22 دی1392ساعت 16:48 توسط فراموش شده| |

هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟

 

ذره ذره آب شـدن وجـودت را بــا چشمانت دیــدی ؟

 


آیــا تـو هـم هر پــرده را تا گشودی

 


از چــار چــوب پـنـجـــره دیـــــوار دیــدی؟

 


اصـلا بـبـیـنـم تـا بـه حـالا صـخــره بودی؟

 


از زیـــر امــــواج ، آســـمـان را تــار دیدی؟

 


نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟

 


آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک

 


خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟

 


حقـا که بـا مـن فــرق داری ــ لا اقـل تـو

 


او را که می خواهی خودت یک بـار دیدی


نوشته شده در دوشنبه 2 دی1392ساعت 16:19 توسط فراموش شده| |


 ایـטּ روز هـــا

بیـشـتــــر از هــر زمــانــے،

כوωــﭞْ כارم خــوכم بـاشـــــم(!)

כیـگــر نـ حـرصِ بـכωــﭞْ آورכטּ را כارم،

و نـ هــراسِ از כωــﭞْ כاכטּ را...

هــر ڪـس مــرا مـــے خـواهـכ،بـ خـاطــر خـوכم بخـواهــכ...

כلـــم هــواے خـوכم را ڪـرכه اωــﭞْ...!

همیــטּ ..

نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1392ساعت 13:28 توسط فراموش شده| |

دیرگاهیست که تنها شده ام            قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است        باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آئینه ز من با خبر است          که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم           همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید           تا نبینم که چه تنها شده ام

نوشته شده در شنبه 20 مهر1392ساعت 16:22 توسط فراموش شده| |

عاقبت من شد سرنوشت جناغ ، همه سر شکستنم شرط بسته اند …

 

 

نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1392ساعت 11:45 توسط فراموش شده| |

دیگراز این شهــر
میخــواهم سفــر کنــم…
چمــدانم را بسته ام…
اگر خـــدا بخواهــد امــروز میـــروم…
نشسته ام منتظــر قطـــار…
اما نه در ایستـــگاه…
روی ریــل قطــار

نوشته شده در جمعه 4 مرداد1392ساعت 9:59 توسط فراموش شده| |

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
هر دلی را روزگاری
عشق ویران می‌کند

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا
چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
درد بی‌درمان‌شان را
مرگ درمان می‌کند

 

نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1392ساعت 4:53 توسط فراموش شده| |

                                      تقدیم به خودم ...

 

 

در یک غروب خسته بهاری
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بی قدرتر ز خار بیابانند
و این شمع را فقط
به امـــــــــــــــیــــــــــــــــد
آمدن تو فوت می کنم
تولد غمگین من مبارک

 

 

نوشته شده در شنبه 15 تیر1392ساعت 0:1 توسط فراموش شده| |

هی رفیق...
زیادی خوبی نکن!
انسان است،
فراموشکار است...!
از تنهایش که در بیاید،
تنهایت را دور میزند!
پشت می کند به تو،
به گذشته ات...!
حتی روزی میرسد که به تو هم میگوید:

شما !؟



نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1392ساعت 23:46 توسط فراموش شده| |

عاشقی بودم دیوانه و برای خودم عالمی در سر داشتم
عالم رویایی و دیوانگی
مثل من کسی عاشق نبود ، عاشق تو و قلبت .
مثل من کسی نبود که شب و روز به یاد عشقش باشد و
لحظه هایش را با چشمان خیس بگذارند.
این من بودم که اینهمه تو را از ته دل دوست داشتم
تو را بعد از خدای خویش می پرستیدم.
عاشقی بودم عاشقترین ، برای تو بهترین.
چه عاشقانه در عشقت سوختم و چیزی نگفتم .
چه بچه گانه از غم دوری و دلتنگی ات گریه میکردم.
تو رفتی و مرا با کوله باری از عشق و دیوانگی تنها گذاشتی .
اما من عاشقت ماندم ، و اینک در آتش غم جدایی ات در حال سوختنم.
شاید از این سوختن خاکستری بر جا بماند که این خاکستر چیزی جز
تکه های سوخته قلب عاشقم نیست .
خاکستر قلب عاشقی که روزی بر باد میرود و دیگر چیزی از آن باقی نمی ماند.
تنها خاطرات این عشق بر جا می ماند که آن هم نیز دیگر سودی ندارد.
عاشقی بودم که به عشقم افتخار میکردم و او را بهترین و پاکترین عشق میدانستم.
نمی دانستم که برای تو عشق نبودم ،تنها بازیچه ای بودم که روزی از بازی با من خسته می شوی و مرا دور می اندازی .
تو برای من معنای واقعی یک عشق بودی ، تو برای من عزیزترین بودی.
ای کاش اینک که از در غم جدایی ات خاکستر شده ام قدرم را بدانی
و افسوس بخوری که چرا مرا سوزاندی .
عاشقی بودم دیوانه ترین ، از همه عاشقان صادقترین.
اینک چیزی از من به جز خاکستری از این قلب سوخته به جا نمانده است.

نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1392ساعت 13:51 توسط فراموش شده| |

صدای قــلــــب نیست ...

صدای پای تو است كه شب ها در سینه ام می دوی ....!!

كافیست كمی خسته شوی .....

كافیست كمی بایستی ....!

نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1392ساعت 22:54 توسط فراموش شده| |

 
نه اسمش عشق است؛ نه علاقه؛ نه حتی عـادت؛
 
 
حماقت محض است !
 

دلتنگِ کـسی باشی؛
 

که دلش با تـو نیست !!!
 
نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1392ساعت 18:12 توسط فراموش شده| |

روزگاری ست که آسمانش همیشه ابریست

دل‌ هاش سرد و افکارش
پاییزی ست


روزگاری ست که من و تو در آن ما نیست
من همیشه تنهاست
و تو با دیگری ست


روزگاری ست
که طلوع اش تاریک و غروبش دائمی ست

محبتها فاسد و خیانت هاش ابدی ست

روزگاری ست
که شبهاش بی‌ستاره و روزش پر از تاریکی ست

مرام در آن مرده و هوس همیشگی
ست

آری روزگاری ست که بی‌ وفایی در آن
قانون و رفاقت هاش بی‌ معنی ست


نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1391ساعت 22:0 توسط فراموش شده| |

گاهی به خدا نفس کشیدن سخت است

یعنی نفسی تو را ندیدن سخت است



با زور مسکن قوی خوابیدن

با دلهره از خواب پریدن سخت است



عاشق نشدی زندگی ات تلخ شود

تا درک کنی که دل بریدن سخت است



بعد از تو خدا شبیه تو خلق نکرد

یعنی که شبیه ات آفریدن سخت است



هر روز سر کوچه نشستن تا شب

از فاصله های دور دیدن سخت است



حقا که تو سهم من نبودی حالا

فهمیدن این درد شدیدن سخت است



باشد تو برو زندگی ات شاد ولی

بی تو به خدا نفس کشیدن سخت است. . .

نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1391ساعت 20:7 توسط فراموش شده| |

قدم هایت را اهسته بردار تا گرد و غبار خاطرات من در هوا پراکنده نشود.

 

نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن1391ساعت 20:6 توسط فراموش شده| |

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در
دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این
زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه‌ی مردانه می‌خواهی چه کار؟

نوشته شده در شنبه 25 آذر1391ساعت 18:17 توسط فراموش شده| |

گاهــــی هیـــچ کــــس را نــداشــتـ ـه بـــاشـــی بهتــــر است

داشتــــن بعضــــی هـــا

تنهــــاتــــرت مـــی کــنــد . . .

نوشته شده در دوشنبه 13 آذر1391ساعت 12:51 توسط فراموش شده| |

قالب : پيچك