♥♥♫فراموش شده ♥♥
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است... تحمل تنـــهایی بهتر از گدایی محبت است... آنچه را که دوست داري بدست آور وگرنه مجبور ميشوي آنجه را که دوست نداري تحمل کني... تاج از فرق فلک برداشتن ، جاودان آن تاج بر سرداشتن : در بهشت آرزو ره یافتن، هر نفس شهدی به ساغر داشتن، روز در انواع نعمت ها و ناز، شب بتی چون ماه در بر داشتن ، صبح از بام جهان چون آفتاب ، روی گیتی را منور داشتن ، شامگه چون ماه رویا آفرین، ناز بر افلاک اختر داشتن، چون صبا در مزرع سبز فلک، بال در بال کبوتر داشتن، حشمت و جاه سلیمانی یافتن، شوکت و فر سکندر داشتن ، تا ابد در اوج قدرت زیستن، ملک هستی را مسخر داشتن، برتو ارزانی که ما را خوش تر است : لذت یک لحظه "مادر" داشتن ! دل خون شده ، از دیده برون می آید دل خون شد از این غصّه که از قصّه عشق می دید که آهنگ جنون می آید می رفت و دو چشم انتظارم بر راه کان عمر که رفته ، باز چون می آید؟ با لاله که گفت حال ما را که چنین دل سوخته و غرقه به خون می آید کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع کز صحبت تو ، بوی جنون می آید نشستم به بخت خودم گریه کردم دوباره به حال بدم گریه کردم عجب روزگاری ٬ عجب سرنوشتی به بخت بد و روزگار خودم گریه کردم ملک بودم و آدمی گشته ام و من زین که " آدم " شدم گریه کردم دروغ و دورویی ٬ وفا را ؟ نجویی چه دردی چه زخمی باز هم گریه کردم تنفر ز مهر و خیانت به پاکی من اما به حال دلم گریه کردم کجا شد مروت چه شد سادگی؟ ندانم چرا باز هم گریه کردم؟ نشستم ٬شکستم ز نیرنگ یاران چو دیدم جفا با دلم ٬ گریه کردم پناه غمی اشک ! فریاد غم ز دست دل و بار غم گریه کردم... (روزگاری است سخت بی فریاد) رفتنت باز کار دستم داد
رفتم از دوری تو بنویسم دشمن خانگی مجال نداد (روزگاری است سخت بی فریاد) من همان نردبان دیروزم
حال امروز من تماشایی است هیزمم کرده اند و می سوزم (روزگاری است سخت بی فریاد) من همان خاک آسمان گردم
وسعتم کشتگاه دوزخ هاست من امیر قبیله ی دردم (روزگاری است سخت بی فریاد) از تن من گناه می ریزد
بگذاریدم اعتراف کنم شهوت من به چاه می ریزد روزگاری است بی تو بی بنیاد رفتنت باز کار دستم داد
رفتم از دوری تو بنویسم هق هق گریه ام مجال نداد گریه کردم ولی به آرامی
گریه درد مرا علاج نکرد هیچ دستی و هیچ آغوشی
با جنون من ازدواج نکرد گریه کردم ولی به آرامی آسمان لای هق هقم گم شد
ننگ این باغ باغبان را کشت سیب من دست خورد مردم شد.... وطن من تو بودی و هیهات وطنم خاک دشمنم شده است
غیرتم کشت از این که نا اهلی متعرض به میهنم شده است وطن من تو بودی و هیهات
وطنم خاک دشمنم شده است چه کنم غیرت نداشته را
اجنبی صاحب زنم شده است با توام ای پلنگ بی چنگال دست از سرزمین من بردار
وطن من تن مقدس اوست سرزمین مرا به من بسپار سرزمین مرا به من بسپار سفله ها را چه با خداوندی؟!
دودمان مرا به باد نده تپه ها را چه با دماوندی؟! نازنین یار! نازنین دلدار! بی تو راهی به هیچ جایی نیست
زندگی بی تو سخت می گذرد که به هفت آسمان خدایی نیست نازنین یار! نازنین دلدار!
من و تو بازهم بد آوردیم بال بال کبوترانه زدیم
بین مشتی کلاغ گل کردیم نازنین یار! نازنین دلدار! می توانی به گریه بنشینی
شرح یک مرگ نابهنگام است زندگی نیست این که می بینی سرنوشت من و تو هم این بود پرسه در کوچه های بی عابر مرگ دریک خرابه ی بی عشق
زندگی در جهان بی شاعر سرنوشت من و تو هم این بود
گریه پای دروغ تکراری من تعهد به دیگری دارم
تو تعلق به دیگری داری خسته از روزهای بی آغوش خسته از روزهای بی یارم
با قلم قدرت نوشتن نیست حال و روز مزخرفی دارم کاش این ناسروده های سیاه
آخرین انتحار من باشد کاش این یاوه های بی سر وته
شعر سنگ مزار من باشد (روزگاری است سخت بی فریاد) می روم از تو دست بردارم
سگ مردن بدان شرف دارد زندگی کردنی که من دارم روزگارم تیره و این روزهایم تیره تر یا به نوعی رو به ویرانیست دنیایم دگر من که چشمم خواب دریا دیده بود عکسش از دریا شده یک آسمان بارنده تر هر چه از این درد پا پس می کشم بیفایده است سرنوشت من گره خورده ست با غم سر به سر لحظه های مرده ام تاوان یک تردید شد تا که تقویمم دهد یک عمر از تلخی خبر بار دیگر مهره ام در خانه ی دوم نشست از گریز بین سعد و نحس یا که خیر و شر مرگ من در این غزل چون آتشی خواهد شد بعد جز خاکستری از من نمی ماند اثر ... با همین دیدگان اشک آلود گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم ، حتی برای "تو" که سالها منتظر در زدنت بودم عزیزم حسادت نکن ، این که بعد از تو بغل گرفته ام ، زانوی غم است مراقب قلب ها باشيم وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم از هیاهوی واژه ها خسته ام من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام. آیا سکوت روشن ترین ِ واژه ها نیست؟ همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام آیا مرگ خونسرد ترین ِ واژه ها نیست؟ تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم. شبی -شاید امشب- زیر ِ نور ِ یک واژه خواهم نشست نام ِ خونسرد ِ معشوقه ام را بر حواس ِ پنجگانه ام خال خواهم کوفت. و هم زمان پایین ِ آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت: پــــــا یــــــا ن خدایا خسته ام ... از این زندگی ... از این دنیای به ظاهر زیبا ... از این مردم که به ظاهر صادق و با وفا ... خسته ام ... از دوری ...از درد انتظار از این بیماری نا علاج خسته ام از این همه دروغ و نیرنگ خسته ام ... آری پروردگارم از این دنیا خسته ام از آدم هایش از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام ... پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت در میان دل مردم نیست چرا قطره ای از عشق در چشمان بنده هایت نیست همش دروغ پیدا است همش نیرنگ پیدا است ... دیگر دست محبتی در میان مردم نیست دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست سفره ی دل مردم همش دروغ است ... به ظاهر پاک و صادقانه است ... ای خدایم ای معبودم خسته ام ... کو زندگی پاک و مقدسانه ... کو دست عشق و محبت ... کو سفره ی وفا و صداقت ...همه رفته اند و نیرنگ مانده است من خسته ام ...از این همه بی وفایی ...از این همه درد انتظار ...از این همه حسرت ... از این همه اشک ... از این همه ناله و فغان ... خسته ام ... آری ... خسته ام ... از دست خودم خسته ام از دست این زندگی که برایم سیاه بختی آورده است خسته ام ... از دست همه خسته ام... از دست روزگار بی معرفت از دست مردم بی معرفت ... ای خدایم دیگر از زندگی سیرم ... از خودم سیرم ... از دنیا سیرم... ای خدایم گوش کن صدایم ... من خسته ام...
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست غمدیده ترین عابر این خاک منم من جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا مانند کویری که در آن قافله ای نیست می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست آن دمی که دوستی بشکند قلب مرا آن زمانی که مرا می گذارد زیر پا دیگر از بیگانگان چه توقع دارم ؟ دیگر از این چون دوست من چه حاجت دارم باز هم دردی است درد بشکستن دل درد اعتماد من به رفیقی بی دل ... خدا جون میشه امشب منو تو بغل بگیری؟ بگی آروم توی گوشم، دیگه وقتشه بمیری خدا جون میگن تو خوبی، مثل مادرا می مونی اگه راست میگن ببینم، عشق من کجاست میدونی؟ خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته ؟ خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته زنده موندن یا مردن من، واسه اون فرقی نداره اون میخواد که من نباشم باشه اشکالی نداره خدا جون میخوام بمیرم تا بشم همیشه راحت ولی عمر اون زیاد شه، حتی واسه ی یه ساعت خداجون می شه امشب منو تو بغل بگیری بگی آروم توی گوشم، دیگه وقتشه بمیری
اتاق تاریک من و تیغ دوتا دست دارم یکی قاتل میشه یکی قربانی ...اخی تخت من از سفیدی ببین به چه رنگی در اومده قرمز شدی؟ اشکال نداره این خون منه به خونم عادت کن چون من دیگه نیستم بیا جامونا عوض کنیم خیلی وقته دلم لک زده یکی عاشقم باشه ﭼﻪ ﺭﺳﻢ ﺟﺎﻟﺒﯽ ﺍﺳﺖ از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم دیگر از این حصار دل آزار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام تنها و دل گرفته بی زار و بی امید از حال من مپرس که بسیار خسته ام از جدا شدن گفتی گفتی میخوای بری گریه کردم و بهت گفتم نازنینم یا تو یا مرگ گفتی باید برم ولی تو باید زنده بمونی ازم قول گرفتی گفتم حالا که داری میری سرم روی شونه کی بذارم؟ گوش کی رو قرض بگیرم تا باهاش درد دل کنم؟ دست روی موهای کی بکشم تا اروم بشم ؟ ..... .... گفتی نمیدونم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم دردل نمیکنم میریزم توی خودم دست روی سر کسی نمیکشم میریزم تو خودم سر روی شونه کسی نمیذارم میریزم تو خودم ریختم تو خودم و حالا بریدم ولی سر حرفم هستم تا تو خیالت راحت باشه چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت. چرا گریه کنم وقتی او بغض عروسکی دارد و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم. چرا گریه کنم وقتی بر بلندی این ساده زیستن زیر پا له شده ام. چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ. چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از تو اشک بریزم. بی تو احساس درد دارم : شاید این همان دلتنگی باشد تورا دیگر ندارم : شاید این بازی زندگی باشد دل دل مــی کــردم بــبـیـنـم هر روز تـــــورا نیستی اینجا ، نیستی در زندگیم ،دیگر نیستی! چرا چرا چرا؟؟؟ بـی تــو شـوق زندگـی مـ ـرا تـرک کــرده اســت تنها اشک است که بغض گلو و دلتنگی هایم رادرک کرده است بوسه هایت را تازه می کنند قطره اشک هایم هر روز به یــاد لبـــهای گرمـ ـی که میهمـان گونه هایم بود دیــروز شاید تو هرگز مال من نبودی که چنین تنها شده ام دیروز باغمت گذشت مثل امروز ... انگار بی توبی فردا شده ام زندگی یک شکنجه که پر شده از بی حوصلگی های تلخ دیگر نمی خواهم زنده بمانم وقتی یارم به آغوش دیگری رفت در همین حوالی کسانی هستند که تا دیروز میگفتند بدون تو نفس هم نمیتوانم بکشم اما امروز در آغوش دیگری نفس نفس میزنند من همان شوق عجیبم ، همان لرزش دست
من همان وسوسه عشق تو و طعم شکست
من فراموش شده ی شهر و دیاری ملعون
شادی ناب مرا برد شبی عشق و جنون
من همان زائره کوچک شهر غم عشق
دامنم سوخت شبی آتش سوزنده
من همان ملعبه کوچک آن چرخ و فلک
دست بازیچه بازی بد تیر و فلک
من همان همنفس باد و خزان و شب هجر
ظلم هجران چه سبب بود امان از شب هجر
من همان همدم ظلمت ، تو همان همدم نور
کی شود کور کند چشم تورا روشن نور
من همان گمشده فریاد همان لمس سکوت
خوب دانم که برد عمر مرا دست حبوط
من پریشان شده دست تو و خواهش باد
مرگ بر هرچه پلیدی و تباهی و عناد
من و شیدایی و عشق بی سرانجام تو بس
به من از عشق بگو ، نه طعم کال یک هوس به عشق پاک تو سوگند می خورم آری که بی تو می گذرد لحظه ها به دشواری چقدر خسته و بی روح و زرد می گذرند به پیش چشم من این روزهای تکراری ببین چگونه زمین گیر گشته ام بی تو ز بس می وزد از هر طرف گرفتاری اسیر تیره شب بی پناهی و دردم بدون تو منم و این کویر بیزار ی بیا مرا به نسیم تبسمی دریاب تویی که از گل و عطر بهار سرشاری تمام باغ دلم پر شکوفه خواهد شد اگر که سبز نگاهت مرا کند یاری تو شاه بیت غزلهای ناب من هستی و صادقانه بگویم قسم به چشمانت هنوز هم به امید تو زنده ام اری
تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟ تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند نزدیک و نزدیک تر کندتا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد! تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام ! یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا .....! تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟... تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است! تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟ تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست! تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم.... و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم ولی در کنار تو نباشم ؟ ای اسمان ، امشب دلم گرفته یک سینه غرق مستی دارد هوای باران خون دل شکسته بر دیدگان تشنه ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !
چه كودكانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یك كلمه مرا ترك كردی !
چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد!
چه بیرحمانه! من سوختم ![]()
![]()
ما که دل هایمان زمستان است
ما که در پیش چشم مان رقصید
گریه شوق با تمام وجود...![]()
![]()
پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم
وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم
و همچنان تنها می مانیم![]()
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم
به غواصان بگو کافی ست هرچه بی سبب گشتند
در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم
چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم... 
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
ﻣﺤﺒﺘﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﭘﺎﯼ ﺍﺣﺘﯿﺎﺟﺖ ...
ﺻﺪﺍﻗﺘﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﭘﺎﯼ ﺳﺎﺩﮔﯿﺖ...
ﺳﮑﻮﺗﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﭘﺎﯼ ﻧﻔﻬﻤﯿﺖ ...
ﻧﮕﺮﺍﻧﯿﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﭘﺎﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿت
ﻭ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯾﺖ ﺭﺍ ﭘﺎﯼ ﺑﯽ ﮐﺴﯿﺖ
ﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ
ﺑﺎﻭﺭﺕ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ تنهایی ﻭ بی کس ﻭ ﻣﺤﺘﺎج...![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟
![]()
از های هوی دنیا ،امشب دلم گرفته
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
باید شود هویدا امشب دلم گرفته
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |






